* * *
کار رابا یک نمایشگاه شروع می کنم .نمایشگاه عفاف وحجاب که اسمش را گذاشتیم سیر تاریخ پوشش در ایران و جهان .از همان روز اول استقبال خوب است .پسر ها بیشتر از دختر ها می آیند .یک میز گفتگو داریم با چهار صندلی که بعد می شود هشت تا بعد ده تا بعد بیست تا و روزهای آخر دیگر برای خودش شده یک پا کرسی آزاد اندیشی !یادم نمی رود.روزی را که بحث سر روابط دختر و پسر بود .جوانی ریسه می رفت و می گفت :یک ساله شارژموبایل نخریدم .گفتم پس چی کار میکنی؟گفت:دخترا برام می خرن!!همه می زنند به شانه اش .ای ول بابا ای ول!!
* * *
چند شب پیش رفتیم یک سینمای خانواده خریدیم .رنگ ها و اندازه ها واقعی و خیره کننده، اما پسرم هیچ عکس العملی نشان نداد .این بچه ها کجا می توانند شعف ها و لذت ها ی ما را تجربه کنند ؟به قول مامان با این تی شرت هایی که هر هفته هر ماه برای بچه هاتان می خرید حتی لذت لباس شب عید را هم از آنها گرفته اید.دلم می سوزد برای زندگی بی ذوق و شوق این بچه ها .دلم می سوزد !!
* * *
یک توپ والیبال خریدم بعد از پانزده سال رفتم مدرسه . گذاشتمش روی میز مدیر .حیرت زده نگاهم کرد .ماجرا را که تعریف کردم لبخندی زد و تا جلوی در مدرسه همراهیم کرد .چند قدم نرفته بودم که صدایم زد و گفت:چند روز بود برای دادن خمس مالم مردد بودم امروز مطمئن شدم!
می خندم ،می خندد .
این را انسی برایم فرستاد .
بچه ها یک صدا می گویند :بله . گلویی صاف میکنم و می خوانم .به ارامی فین کنید .بچه ها جیغ می کشند .دستمالتان را تماما باز نکنید .بلکه ان را نیمه باز کنید .هنوز صدای جیغ می اید .فاطمه عق می زند .با شیطنت می خندم و می گویم :خودتون گفتید بخون باید تا تهشو گوش کنید . بعد از فین کردن به ان نگاه نکنید از همه مهم تر به دیگران نشان ندهید .امکان اینکه یک مروارید فین کرده باشید خیلی خیلی کم است .
کلاس منفجر می شود .بعضی ها دل اشوبه گرفته اند .لیلا میگوید :خانم اما من یادم می یاد یه بار مروارید فین کردم .ریسه می روم و می گویم نکنه همون گردن بندی که دور گردنته ؟صدای شلیک خنده بچه ها کلاس را می لرزاند .لیلا میگوید :یادم رفته بوداز جواب کم نمی یارید !
بعد از کلاس کسی سرش را روی شانه ام می فشارد و می گوید:عاشقتم .مریم است .سرش را می بوسم .با خودم فکر می کنم چه کسی می تواند جای خالی مادرش را پر کند؟
این روزها توی این شهر غریبه کم کم همه دارند مرا می شناسند .احساس جالبی نیست .این که مرتب دعوت شوی برای سخنرانی و اخرش ناراحتی حنجره بگیری و دکتر یک هفته حرف زدن را حرام کند و تو روزه سکوت بگیری .
راستش دارم دق می کنم . مردم از بی حرفی !!!
یکی نیست بگوید اخر تو مسوول با حجاب کردن تمام دختران شهری؟؟؟؟؟؟؟
فراهانی بعد از بازی در اولین فیلمش که بیشتر یک هیاهوی سیاسی بود دیگر پیشنهاددهان پر کنی از سوی کارگردانان هالیودی دریافت نکرد .حالا او در یک بحران مالی گرفتار شده و از طریق نوازندگی در خیابان ها و چاپ عکس های عریان در مجلات سکس امرار معاش میکند .تا حدی که خانواده اش هم به او اعتراض کرده اند .خودش می گویید برای اعتراض به نظام جمهوری اسلامی لخت شده اما کسی نیست به او بگوید خواهر جان راه دیگری برای اعتراض وجود نداشت ؟
گل شیفته در اولین و اخرین فیلمش در هالیود معشوقه مردی امریکایی است .در غرب زن نماد فرهنگ است و زن ایرانی نماینده فرهنگ ایرانی و اسلامی است .وزمانیکه زنی ایرانی در بستر مردی غربی بیارامد این چیزی نیست مگر نمادی از تسلط فرهنگ غرب بر اسلام .در حقیقت گلشیفته قربانی سیاست شد و این شاید درس عبرتی باشد برای همه بازیگران مطرح ایرانی !!!
وارد کلاس که می شود همه به احترامش بلند می شوند .حتی بچه های شر کلاس .همه دوستش دارند .او هم بی دریغ به دانش اموزانش عشق می ورزد .او کلاسش را به زمان های متعددی تقسیم کرده . زمانی برای تدریس زمانی برای پرسش کلاسی و زمانی برای گپ و گفت دوستانه و بالاخره زمانی برای استراحت و شادی !
از نظر بچه ها کلاس او هیچ گاه درد خستگی و کسالت را به دل انها نمی نشاند .قوانین حاکم در کلاس درسش انقدر حساب شده است که سر کش ترین نوجوانان را به زانوی تسلیم می نشاند .
یکی از شاگردانش می گوید :ما عاشق لبخند همیشگی او هستیم .لبخندی که عطر شادی را در کلاس می پراکند وما را وادار می کند از صمیم قلب به او احترام بگذاریم.
ورود به جامعه اطلاعاتی چه تاثیری در فرایند مشاوره خواهد داشت ؟
بچه ها به او می گویند مشاور انلاین .روز اولی که وارد کلاس شد ادرس وبلاگش را روی تخته نوشت .بچه ها هم زمان گفتند ای ول .همان شب دانش اموزانش را لینک کرد .
حالا قرار شده مشکلات بچه ها را موضوع بندی کند .بعد با معرفی کتاب از انها بخواهد با مطالعه راه حل مشکلاتشان را بیابند و وبلاگشان را اپدیت کنند . او هم در نهایت پاسخ اصلی و کامل را در وبلاگش برای بچه ها عنوان نماید .به عقیده دانش اموزان و همکاران او همیشه برای سوال ها پاسخ جدید و به روزی دارد.
او ساعات مشخصی را نیز برای چت با دانش اموزانش قرار داده تا در ساعت خارج از مدرسه هم بتواند دانش اموزانش را یاری دهد.
او گفتگو با زبان روز را راز موفقیت و محبویتش می داند .
دو روزبعد در حال پیاده روی در همان حوالی صحنه ای دیدم که سخت مرا به فکر فرو برد .همان دختر جوان دست همان پسرجوان راگرفته بود و با نیشی گشاده تا بنا گوش در خیابان قدم می زد .
با دیدن این صحنه سوالاتی چند در ذهنم نقش بست :
۱-این دختر و پسرباهم دوست بودند و یک هو سرمدل گیس دخترک دعوایشان شد ودختربخت برگشته که ساعت ها برای کله اش وقت گذاشته بود و حالا ضایع شده بود و حال پسرک را گرفت ؟
۲-ایا مثل فیلم های هندی این دخترو پسربعد از دعوا فهمیدند که چقدرهمدیگررا دوست دارند و چقدربه درد هم می خورندو پسرک رفت و گردن کج کرد و گفت: ما چوب خوردتیم کتکات قلبمو خراشید مارو به غلامی قبول کن؟
۳-ایا تمام دعوا صحنه سازی بوده تا مردم بخت برگشته جمع شوند تا نفرات سوم و چهارم از بهت مردم سوء استفاده کنند و جیبها وکیف ها را خالی کنند؟
۴-من خیلی فضولم و چراسرم را نمی اندازم پایین وخلق الله را به حال خودشان نمی گذارم ؟
خاطرات اول دبستان من با نام منتظری گره خورده است .اولین روز مدرسه توی صف، دست های کوچکمان را گره کرده بودیم و همراه مدیر مدرسه بعد از تکبیر اخر برنامه می گفتیم :قائم مقام رهبری منتظری منتظری
خانه که امدم بابا پرسید امروز توی مدرسه چی یاد گرقتی ؟مشتم را گره کردم و در هوا تکان دادم و گفتم :قائم مقام رهبری منتظری منتظری .بابا خندید .جایزه ام یک سکه پنج تومانی طلایی بود .از انهایی که الان دیگر هیج جا نمونه اش را نمی بینی .سالهای بعد اصلا نفهمیدیم چه شد که نام منتظری از اخر تکبیر هامان حذف شد .راستش را هم بخواهید اصلا فکرش هم به مغز پر هیاهویمان خطور نکرد .انگار منتظری میان شیطنت ها ی زنگ تفریح و لای کتاب هاو دفتر مشق هایمان گم شد .
بابا دیگر شهریه منتظری را نمی گرفت.
دوازده سیزده ساله بودم که همراه بابا به نمایشگاهی رفتیم که نامش شجره خبیثه بود .عکس های بزرگی از جسد های متلاشی شده که بابا می گفت قاتلشان مهدی هاشمی داماد منتظری است . عکس های متفاوتی از مهدی هاشمی در نمایشگاه وجود داشت .یک جا با سبیل وچهره ای خشن چیزی شبیه به لاتهای لاله زار و جای دیگر با لباس روحانیت و چهره ای مظلوم. این طور که بابا می گفت منتظری حرف ها ونصیحت های خیر خواهان را در مورد اقدامات هاشمی باور نکرد.
اول دبیرستان بودم که حسینیه منسوب به منتظری(حسینیه شهداء)خبر ساز شد .صبح ان روز را به خوبی به یاد می اورم .اطراف حسینیه انقدر شلوغ بود که حتی پلیس هم نمی توانست جلو برود.
چند روز بعد از حسینیه شیشه های شکسته و جا کفشی های واژگون و قفل های کنده شده باقی مانده بود .روی دیوار حسینیه شهداءبزرگ نوشته شده بود :مسجد ضرار.
بابا ناراحت بود .می گفت تحت هیچ شرایطی نباید حرمت علماء دین شکسته شود .چون این مساله شخصی نیست.
پریروز توی دفتر نشریه یکی از بچه های سپاه خبر فوت منتظری را برایمان فرستاد .دبیر صفحه سیاسیمان دنبال تیتری برای خبر می گشت .من گفتم بزنید پایان انتظار منتظری .انسانی که از عزیز عزت به حضیض ذلت می رسد و خبر مرگش غم را به چهره کسی نمی نشاند ،کسی که از جانشینی به عزلت نشینی می رسد شاید روزی صد بارکه نه هزار بار ارزوی مرگ کند .
به هر حال منتظری رفت .ما هم مثل اقا امیدواریم که خدا که با بنده ای که از امتحان خطیر ولایت پذیری سر بلند بیرون نیامد با رحمت و گذشت رفتار کندو ابتلائات دنیوی را کفاره ان قرار دهد.